نامه های مامان

یک متن کپی شده

 زن که باشی، ازدواج نکنی، نه درد بی‌شوهر ماندن که درد مادر نشدن، همیشه وجودت را می‌خورد. سال به سال که روی سنت می‌رود نه بخاطر اینکه مردی نداری که دوستت داشته باشد، که بخاطر اینکه همین‌طور با بالا رفتن سنت از احتمال مادر شدنت کم می‌شود، رنج می‌کشی. به خودت می‌آیی و می‌بینی توی اتوبوس، توی خیابان، توی پارک ناخودآگاه به مادرها و بچه‌های توی بغل‌شان خیره شده‌ای و بهشان لبخند می‌زنی. دلت به هزار و یک دلیل هم که ازدواج نخواهد، مادر شدن می‌خواهد... ازدواج بکنی و بچه‌دار نشوی، غصه‌ات دوبرابر می‌شود  لابد از یک طرف باید دائم سرت از این بترسد که مردِ به خاطر بچه تو را به کسی نفروشد، خیانت نکند، نپرد. و از طرف دیگر دائم خودت خودت را می‌خوری که بگذارم ...
6 تير 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است      نازنین دخترم ماه پیشونی.... قدر خودتو بدون تو یک ملکه بدنیا خواهی اومد...  
6 تير 1393

سکوت

هر چه عشق عميق تر باشد ،نياز انسان به ابراز ظاهري احساسات و سخن گفتن براي ابراز وجود كمتر شده و نيازش به سكوت به فزوني مي گرايد . اين موضوع در دعا نيز صادق است . شايد بارها برايت پيش آمده كه به هنگام دعا تمايلي به سخن گفتن نداري ،بلكه از نشستن در سكوتي حاكي از عشق احساس رضايت مي كني .اين نوع دعا را از دعاهاي پر سرو صدا حقيرتر نشمار بلكه برعكس .دعا كردن در سكوت لذتبخش است..امتحان کن ! ...
5 تير 1393

[عنوان ندارد]

یک دوست قدیمی برایم نوشته که  دنیا مجازی را برای ترس از آه حسرت کشیدن انهایی که باردارنمیشوند ترک کرده.میترسه  بادیدن بارداری یا نگاه کردن به عکس بچه ش آه بگیردش..چرا دوست من ؟ ماکه روزی دوست بودیم وهمدرد؟یعنی من که درآرزوی آمدن فرشته کوچولوهاتون بودم.منی که اول هردعایی اسم شما روااوردم.ما که روزی خاله های نی نی هامون بودیم... یعنی ...     دیدمون رونسبت به ادم ها عوض کنیم .دنبال خرافه نباشیم که کل زندگیمون رو به باد میده.    یاعلی دوستان.خدانگهدار ...
4 تير 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است یعنی دلت برای مامان نمیسوزه  عزیزم؟ من که دلم برای خودم خیلی میسوزه مامان ..خیلی ... هیچ کس نمیدونه پشت چهره شادمن بیرون چیه ؟میام خونه عین دیوونه ها دنبالت میگردم ..تنها ساعت ها به صفحه مانیتور خیره میشم درحالی که چشام خیسه! مگه نمیدونی مادرچقدرمنتظرته جانٍ مادر
3 تير 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است میخوام گریه کنم دخترم ...دلم تو رومیخواد چرا نباید تو روداشته باشم...چرا باید حسرت بخورم ...چرا باید بدون اینکه کسی رو ندیده باشی اینقدر دلتنگش باشی مامان جان ....تصورت میکنم تو بغلم ...درحالی اشک ازچشمانم میاد مامان ...من از اون دسته مادرهایی نیستم که فقط به خاطر نی نی بودن بچه رو بخوان ..بخاطر وابستگی یه نوزاد بهشون عاشقش باشن ...من تو رو میخوام چون ..میخوام کنارم باشی ...اخ عزیزمامان ..دخترقشنگم ..لعنت به این همه دلتنگی های مادرانه مامان جان...کاش بدونی مادرچقدر تو رو میخواد ...چه تبی همه وجودم رو ازنبودنت میسوزونه ..کاش میتونستم جلوی این روزهای عمرم رو بگیرم که اهسته تر بروند ..اما افسو...
3 تير 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است اینجا ... دلم سخت تو را میخواهد..وقتی داشتم از مسجدبعد ازنمازمغرب برمی گشتم پسری حدودا 15 ساله را دیدم که  ازشیب کوچه میومد پایین تا به مامانش که تو ماشین بود برسه ..و ازهمون دور ازمادرش میپرسید غذا چی درست کردی؟ومن به هندونه ای ای فک میکردم که درمغازه دیده بودم ..و به این فکرکردم پدرت که هندونه دوست نداره ومن باید تا چندهفته این هندونه رو نگه دارم تو یخچال ...هندونه ای به این بزرگی برای یک نفر!!
3 تير 1393

من وتو

  آی یو آی ها  ...آی وی اف ها ..و اینبار انتقال فرشته های برفی !!!وهربار که جواب آزمایشم منفی میشود ..آغوش همسر برایم گرم تر میشود .. محکم تر میشود..بعد ازیازده سال انگار هربارکه شکست میخوریم به هم وابسته تر میشویم ...انگاردلش میسوزد برایم ..انقد که وقتی مرادرآغوش میگرد گرمای سوختنش را از سینه مردانه اش حس میکنم.. +همه جا فرشته را زن نقاشی میکنند .. ولی من شکرمیکنم تو را  به خاطر این فرشته مذکّر خداوندم! ...
2 تير 1393

[عنوان ندارد]

صبح بلند میشوم وچای برای همسرم بار میگذارم..دوتایی صبحانه میخوریم ..همسر به سرکارش میرود..اشک هایم که درنبود همسر مجالی برای پایین آمدن دارند به سرعت ازچشمانم شیرجه آزاد میزننند روی گونه هایم.. ...چشمانم شروع میکند به سوختن! میروم دوش میگیرم ...میدانی جالبش کجاست ؟؟جالب این جاست که  امروز سرکارنمیری که به  آرایشگاه بروی و موهایت را کوتاه کنی...شاید سنگینی روز گذشته با تنوعی که برات ممکنه ایجاد کنه کمی ازذهنت کنار بره ... ولی حتی اونجا آرایشگر باز از بچه دار نشدنت میپرسه ...البته واضح و مبرهن است که همه نگران تو هستن و هرگز نمیخوان سختی روز قبل رو به یادت بیارن !!گاهی دلم میخواهد دست همسرم را بگیرم و بزنم از این شهربیرون...برم شهری که هیچ کس ...
2 تير 1393