نامه های مامان

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دلم تنگ شده از تو بنویسم جانِ مادر...امروز وسط کتاب و دفترهایی که مرا برای مدتی از فکر نبودنت دور می‌کنند، بدجور هوایت به سرم زده...   از فرداهایی که در جستجویت شهری را زیر پا بگذارم نگرانم...می‌ترسم در شهر غربت روزهایی برسد که اشک‌های مادرم را ببینم... و شب‌هایی که «سالی» نباشد که شانه های آرام‌ش مرا در میانه‌های گریه خواب کند...   می‌ترسم یا انسانهای دکترنامی روبرو شوم که من برایشان یکی از هزارمین باشم...یکی از هزارمین زنانی که مادر شدنشان همه التماس است به دست‌های آنها...تو می‌دانی اما من، همه بودنت را در نوری جستجو می‌کنم که خدا در سرانگشت آفریده‌هایش قرار داده که خودش خواسته به دس...
18 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

باز دلم هوایت را کرده جانِ مادر شنبه رفتم بیمارستان شهرمون ..وچون همین یه جادکترش خانم هستش و سونو واژینال داره مجبور شدم همین جا بگیرم ..ولی بهم گفتن نوبت ها پره ..من هم گفتم که اجازه بدید بادکترصحبت کنم گه اجازه دادن بدن منوپذیرش کنید..بادکتر صحبت کردم وگفتم انتقال جنین دارم ولی محلش شهردوریه ومن گفتم همین جا سونو میگیرم و براتون میخونم ...دکتر هم قبول کرد...شکرت خداجونم که مراقبم هستی..موقع سونو گفت که رحم و تخمدانت که خوبه فولیکول هم زیاد داری این یعنی حامله میشی پس چرا میخوای انتقال جنین بدی؟گفتم چون دوتا سقط داشتم ...بعدش گزارش رو نوشت ومن هم زنگیدم به مرکز ناباروری وبرای دکترخوندم اون هم گفت که روز 3شنبه ظهر برای انتقال مرکزباشیم ....
17 خرداد 1393

من درحال رشددراین مسیرم

ابجی ز* وهمسرش انشالله امسال به حج تمتع میرند..ودکتر کاروان براش آزمایش تست بارداری نوشته ..میگفت نمیدم..مامانم گفت برای پرونده ضروریه برو بده ..گفت :نه ..آزمایش خونه ..نمیخوام سرنگ بخورم .خونم تموم میشه !ومن به این فکرمیکنم دراین مسیر من چقدر قوی شده ام !حتی روزی که برای سقط هایم تست قندخون داشتم ..تو یه روز یه لیتر اب قند بهم دادن بخورم وبعدش چهاربار با فاصله 1ساعت خون گرفتن ازم .الانطوری شدم که دیگر آمپول هار ا راحت میخورم!واین از محبت خداوند به من است که خواست مرا قوی گرداند! ای خداوند! به درگاه تو دعامیکنم !ای خدای من ! به تو تو کل دارم ....اری کسانیکه به تو امیدوارند هرگز شرمنده نمیشوند.اما خیانت کاران شرمنده خواهند شد!خداوندا..راه خود...
15 خرداد 1393

تا شنبه ...

+ دوستای خوبم ..خدامیدونه چقد عاشقتونم ..ممنون به خاطراین همه محبتتون فعلا برگشتم شهرمون تا شنبه راستش رو بخواید رفتیم مرکز ولی وقتی دکتر سونوم کرد بهم گفت که دیواره رحمم نازکه وباید تا شنبه  قرص های استرادیول رو ادامه بدم و شنبه دوباره سونوبشم..برام دعاکنین عزیزای دلم که دیواره رحمم (اندومتر) برای انتقال جنین مناسب بشه و اگه به صلاحمه بتونم جنین هامون رو انتقال بدم ..خیلی دوستتون دارم ...
13 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

دوستان یاعلی  دارم میرم واسه انتقال جنین ..چون شهرش دوره ..میخواهیم یه مدت بمونیم اونجا..  با طلب حلالیت ازشماعزیزان  التماس دعا ... ...
11 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دوستان مدتی با همسر میریم و نیستیم ..با آرزوی بهترین ها دراین اعیاد شعبانیه برای شما عزیزان..زیرسایه خداوند شاد سعادتمند باشید
11 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دیروز قرارشد برای سونو انتقال برم شمال .مرد نیومد ..هرچه التماس کردم جمعه منو نبرد..ومن بخاطر اینکه شنبه اخرین مهلت بود صبح قرارشد برم شمال ..مامان هم نذاشتن من تنها برم همراهم اومد ..به فاصله یک دقیقه از اتوبوس بابل جاموندیم.
11 خرداد 1393

کنتکت

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دیروز وارد سیکل انتقال جنین شدم و امروز به بیمارستان زنگ زدم .بهم گفت باید بیای سونو ..من گفتم امروز نمیتونم چون تاازشهرمون بیام شما تعطیل کردید .گفتم همینجا میگیرم سونو بعدش زنگ میزنم و ضخامت دیواره رحم رو میخونم براتون ..گفت باشه ..من سه ساعت تو این اوج گرما باماشینم رفتم شهرمجاورمون ببینم میتونم رادیولوژیست پیداکنم ؟چون شهرمون نداره ..ولی متاسفانه تنها خانوم شهر معطبش 5شنبه جمعه تعطیله ولی من کم نیاوردم وهمه مطب ها وبیمارستان های شهرو رفتم ..اونام یا دستگاه سونو واژینال نداشتن یا دکترشون مرد بود ..یا اصلا امروز دکتر نبود..واسه همین زنگ زدم دوباره بیمارستان گفتم نتونستن سونو کنم .چون تعطیل...
8 خرداد 1393