[عنوان ندارد]
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دلم تنگ شده از تو بنویسم جانِ مادر...امروز وسط کتاب و دفترهایی که مرا برای مدتی از فکر نبودنت دور میکنند، بدجور هوایت به سرم زده... از فرداهایی که در جستجویت شهری را زیر پا بگذارم نگرانم...میترسم در شهر غربت روزهایی برسد که اشکهای مادرم را ببینم... و شبهایی که «سالی» نباشد که شانه های آرامش مرا در میانههای گریه خواب کند... میترسم یا انسانهای دکترنامی روبرو شوم که من برایشان یکی از هزارمین باشم...یکی از هزارمین زنانی که مادر شدنشان همه التماس است به دستهای آنها...تو میدانی اما من، همه بودنت را در نوری جستجو میکنم که خدا در سرانگشت آفریدههایش قرار داده که خودش خواسته به دس...
نویسنده :
مامانی
18:30

