به آینه نگاه میکنم ...موهای چسبیده به پیشانی ام را میبینم که رشته های سپیدش درحال بیشتر و بیشتر شدن هستند...میخواهم ازجا بکنمشان...ولی وقتی به آینه نگاه میکنم و خودم را در لایه براق آن میبینم لبخندی روی لب هایم نقش میگیرد..آن ترس از پیربه نظرآمدن و پیر شدن جایش را به احساس آرامش میدهد...آرامشی ازجنس گل های نازک اطلسی..آرامشی که به من میگوید دارد نشانه هایش ظاهر میشود...نشانه هایی که خبر از پایان سفر میدهد..ور سیدن به کسی که منتظرش بودی...! جانِ مادر! وقتی موهای سپیدت را درآینه دیدی از ضعف و پیری نترس..این ها نشانه اند! نشانه تمام شدن سختی هاو بی ثباتی این سفر ..سفر کوتاه به دنیا ...و بعد سالها دوری از شهر آسمانی و دوری از خداوندمیخواهی برگرد...