نامه های مامان

Go to HEAVEN

به آینه نگاه میکنم ...موهای چسبیده به پیشانی ام را میبینم که رشته های سپیدش درحال بیشتر و بیشتر شدن هستند...میخواهم ازجا بکنمشان...ولی وقتی به آینه نگاه میکنم و خودم را در لایه براق آن میبینم لبخندی روی لب هایم نقش میگیرد..آن ترس از پیربه نظرآمدن و پیر شدن جایش را به احساس آرامش میدهد...آرامشی ازجنس گل های نازک اطلسی..آرامشی که به من میگوید دارد نشانه هایش ظاهر میشود...نشانه هایی که خبر از پایان سفر میدهد..ور سیدن به کسی که منتظرش بودی...! جانِ مادر! وقتی موهای سپیدت را درآینه دیدی از ضعف و پیری نترس..این ها نشانه اند! نشانه تمام شدن سختی هاو بی ثباتی این سفر ..سفر کوتاه به دنیا ...و بعد سالها دوری از شهر آسمانی و دوری از خداوندمیخواهی برگرد...
8 تير 1393

هیستروسکوپی

+امروز با مرکزتماس گرفتم و دکترجان فرمودند که باتوجه به آی وی اف و انتقال جنین فریزی منفی ..باید هیستروسکوپی بشم..هرچی به هوش اومدنم سخته مثل اینکه بازباید بیهوش بشم واین عمل رو هم به انجامونم ...باید بدون رو دربایسی بگم ته دلم یه ترس عجیبی مثل کرم وول میخوره ..ترسی که میخواد مانع بشه من برم زیرعمل...باید به ترسم غلبه کنم +مقاله رو فرستادم ...نمیدونم جوابشون چی خواهد بود؟خداجونیم کمک کن عزیزدلم که قبول کنن بتونم اونیکی روهم براشون ارسال بنمایممممم... +الهی شکرت ...به همه خاطرهمه چیز....خدایا به عمرمون به عشقمون به علممون به سلامتیمون و زندگیمون برکت بده خداجووونم ..خدایا همه رو به آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسون ... +خدایا!هیچ قدرتی به ان...
7 تير 1393

شب نوشت

ويرايشه اين مقاله  دقيقا مثل ادامسه توت فرنگي كه بچسبد بدستت و  از اينور به اونور كش بياد ،هي دراز و دراز تر شد. از ان كار هاي مخ تيليت كنه..حالا که تموم شده سایت مجله هی به پسوند و حجم و صدتا چیز دیگه گیرمیده...دوباره صبح پاشم بفرستمش.. +اين روز ها هي به خودم دارم مي گم come back to reality. ولي كدام احمقي بهشت نا آگاهي رو به جهنم آگاهي ترجيح ميده!  +خداجونیم مرسی به خاطرهمه چیز..شبت بخیر ..بووووس به روی ماهت ...
6 تير 1393

یک صبح روشن

ازخواب بیدارشدم .هروقت که ازخواب پامیشم برخلاف اون شعرکه میگه وقتی که ازخواب پامیشم اول افتاب پامیشم یکمی ورزش میکنم .. تو باغچه گردش میکنم ...اول یادتو میافتم و دلم برات تنگ میشه مامان..تورومیخوام و نفسم بند می اد ..کاش تو رو داشتم ..دلم میخواست بخوابم و وقتی چشامو بازمیکردم نبودنت و این نرسیدن ها همه خواب بود ..چشامو بازمیکردم و میدیدم که کنارم خوابیدی !
6 تير 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است یک بیماری ای هست به اسم بیش از حد واقع بینی ِحاد ...این بیماری لا علاج با بالا رفتن سن ایجاد میشود ...و خیلی سریع پیشرفت میکند و تمام وجود شخص بیمار را تحت  الشعاع قرار میدهد ...این بیماری نخستین جرقه هایش را در سنین جوانی و نوجوانی میزند ...باعث تاسف است به طورتقریبی۹۵٪کل آدم ها به این بیماری مبتلا شده اند  و ...میشوند....واقعیت ِدردناکیست اما،این بیماری در زن ها شایع تر است.... از علائم این بیماری :فراموش کردن رویاهای ِبزرگ،خندیدن به جمله ی  "غیرممکن،غیر ممکن است"،همرنگ جماعت شدن،احساس ِعجیب بزرگ شدن،تمام تلاش برای دور شدن از خود واقعی،خیانت محض به کودکی های ِناب.،کاهش تحرک ذهنی و جسمی...
6 تير 1393

یک متن کپی شده

 زن که باشی، ازدواج نکنی، نه درد بی‌شوهر ماندن که درد مادر نشدن، همیشه وجودت را می‌خورد. سال به سال که روی سنت می‌رود نه بخاطر اینکه مردی نداری که دوستت داشته باشد، که بخاطر اینکه همین‌طور با بالا رفتن سنت از احتمال مادر شدنت کم می‌شود، رنج می‌کشی. به خودت می‌آیی و می‌بینی توی اتوبوس، توی خیابان، توی پارک ناخودآگاه به مادرها و بچه‌های توی بغل‌شان خیره شده‌ای و بهشان لبخند می‌زنی. دلت به هزار و یک دلیل هم که ازدواج نخواهد، مادر شدن می‌خواهد... ازدواج بکنی و بچه‌دار نشوی، غصه‌ات دوبرابر می‌شود  لابد از یک طرف باید دائم سرت از این بترسد که مردِ به خاطر بچه تو را به کسی نفروشد، خیانت نکند، نپرد. و از طرف دیگر دائم خودت خودت را می‌خوری که بگذارم ...
6 تير 1393