نامه های مامان

روز 8 انتقالم

 هشت روز ازانتقالم میگذره و من سه روزه سرکارمیرم ورانندگی میکنم  و کارهای خانه را کامل خودم انجام میدم . .روز انتقال سه نفربودیم و شماره هامون رو ازهم گرفتیم تا ببینیم کدوم هامون مادرشدیم ؟ وقتی برام دوتاشون زنگ زدن وقتی دیدن برخلاف خودشون که استراحت مطلقن من راحت هستم و تنها سه روز اول رو استراحت داشتم متعجب شدن! چون حتی من روز چهارم حتی عقد پسرخاله ح*  هم رفتم و خیلی هم خوش گذروندم ..چون من  تخصصم  همینه و میدونم که استراحت مطلق بودن توجیه علمی نداره ! چون یه جنین میکرو سکوپیه ..جتی با چشم دیده نمیشه .. میره بعد انتقال تو پرزهای رحم گیرمیکنه ازبس کوچیکه بعدش دیگه خواست خداست که جفت تشکیل بده اگه داد که باردار میشی ..اگر نه هم با این چیزه...
27 خرداد 1393

مامان شدن یثنا

  عزیزمامان!!خاله یثنا هم مامان شد قربونت برم . ..         سلام دوستای خوبم نمیدونین تودلم چه غوغاییه...دوست عزیزم ..یثنای مهربونم مامان شده ...دارم میمیرم ازخوشحالی ....ای خداشکرت مهربانم که جواب دعاهام رو دادی ...دعاهایی که برای یثنای عزیزم خصوصی از خداوند روز ۱۵ رجب ..تو دعای ام داوود کردم ..خدایا شکرت مهربوووووونم.......فقط من موندم ...ثمره ..مریم  وشیما جون...الهی ممنونم..کمک کن که نی نی های نازش بمونن براش...ای خدای مهربوووونم !!! لطفا با همون رمز قبل زود بیایین ادامه مطلب تا نزدم لهتون کنم بچه ها امروز روز ششم انتقالمه .تا سه روزمطلق استراحت کردم..روز اول تیرماه میرم آزبد...
25 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است عکسی که پاک شد عکس یک مادرودختر درکریسمس بود
25 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دلم تنگ شده از تو بنویسم جانِ مادر...امروز وسط کتاب و دفترهایی که مرا برای مدتی از فکر نبودنت دور می‌کنند، بدجور هوایت به سرم زده...   از فرداهایی که در جستجویت شهری را زیر پا بگذارم نگرانم...می‌ترسم در شهر غربت روزهایی برسد که اشک‌های مادرم را ببینم... و شب‌هایی که «سالی» نباشد که شانه های آرام‌ش مرا در میانه‌های گریه خواب کند...   می‌ترسم یا انسانهای دکترنامی روبرو شوم که من برایشان یکی از هزارمین باشم...یکی از هزارمین زنانی که مادر شدنشان همه التماس است به دست‌های آنها...تو می‌دانی اما من، همه بودنت را در نوری جستجو می‌کنم که خدا در سرانگشت آفریده‌هایش قرار داده که خودش خواسته به دس...
18 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

باز دلم هوایت را کرده جانِ مادر شنبه رفتم بیمارستان شهرمون ..وچون همین یه جادکترش خانم هستش و سونو واژینال داره مجبور شدم همین جا بگیرم ..ولی بهم گفتن نوبت ها پره ..من هم گفتم که اجازه بدید بادکترصحبت کنم گه اجازه دادن بدن منوپذیرش کنید..بادکتر صحبت کردم وگفتم انتقال جنین دارم ولی محلش شهردوریه ومن گفتم همین جا سونو میگیرم و براتون میخونم ...دکتر هم قبول کرد...شکرت خداجونم که مراقبم هستی..موقع سونو گفت که رحم و تخمدانت که خوبه فولیکول هم زیاد داری این یعنی حامله میشی پس چرا میخوای انتقال جنین بدی؟گفتم چون دوتا سقط داشتم ...بعدش گزارش رو نوشت ومن هم زنگیدم به مرکز ناباروری وبرای دکترخوندم اون هم گفت که روز 3شنبه ظهر برای انتقال مرکزباشیم ....
17 خرداد 1393

من درحال رشددراین مسیرم

ابجی ز* وهمسرش انشالله امسال به حج تمتع میرند..ودکتر کاروان براش آزمایش تست بارداری نوشته ..میگفت نمیدم..مامانم گفت برای پرونده ضروریه برو بده ..گفت :نه ..آزمایش خونه ..نمیخوام سرنگ بخورم .خونم تموم میشه !ومن به این فکرمیکنم دراین مسیر من چقدر قوی شده ام !حتی روزی که برای سقط هایم تست قندخون داشتم ..تو یه روز یه لیتر اب قند بهم دادن بخورم وبعدش چهاربار با فاصله 1ساعت خون گرفتن ازم .الانطوری شدم که دیگر آمپول هار ا راحت میخورم!واین از محبت خداوند به من است که خواست مرا قوی گرداند! ای خداوند! به درگاه تو دعامیکنم !ای خدای من ! به تو تو کل دارم ....اری کسانیکه به تو امیدوارند هرگز شرمنده نمیشوند.اما خیانت کاران شرمنده خواهند شد!خداوندا..راه خود...
15 خرداد 1393