نامه های مامان

[عنوان ندارد]

صبح بلند میشوم وچای برای همسرم بار میگذارم..دوتایی صبحانه میخوریم ..همسر به سرکارش میرود..اشک هایم که درنبود همسر مجالی برای پایین آمدن دارند به سرعت ازچشمانم شیرجه آزاد میزننند روی گونه هایم.. ...چشمانم شروع میکند به سوختن! میروم دوش میگیرم ...میدانی جالبش کجاست ؟؟جالب این جاست که  امروز سرکارنمیری که به  آرایشگاه بروی و موهایت را کوتاه کنی...شاید سنگینی روز گذشته با تنوعی که برات ممکنه ایجاد کنه کمی ازذهنت کنار بره ... ولی حتی اونجا آرایشگر باز از بچه دار نشدنت میپرسه ...البته واضح و مبرهن است که همه نگران تو هستن و هرگز نمیخوان سختی روز قبل رو به یادت بیارن !!گاهی دلم میخواهد دست همسرم را بگیرم و بزنم از این شهربیرون...برم شهری که هیچ کس ...
2 تير 1393

[عنوان ندارد]

سلام دوستای خوبم جواب منفیه .با بتای کمتر از یک .. ببخشید که ناامیدتون کردم این برگ از زندگیم هم ورق خورد .ازاین که تو این دوره درمان باهام همراه بودین صمیمانه ازتون ممنونم پ نوشت: امشب از آن شب هاست .... ازهمان شبهایی که دلم میخواهد کمی ... غرق ِ خودم باشم....... کمی خنده .... کمی گریــــه..... کمی هم دلهره..... ز همان دلهره های بی هوا...... که می آیند و ترس به جان آدم می اندازند...... بعد بیصدا میروند... انگار نه انگار که دردلم غوغایی به پا کرده اند.... + خدایا: برای خودم مردی شده ام بی صدا گریه میکنم این روزها در سکوت سرسخت دنیا مواظبم باش قلبم هنوز زنانه می تپد... + تاریخ را کنار بگذار....
1 تير 1393

و فردا آخرین روز انتظار...

حال عجیبی ست و من درحالی که بادی از پنجره اتاق خواب به داخل میوزد و میخواهد پرده اتاق خواب را ازجا بکند به درخت توت خیابان خیره شده ام .فردا این موقع برگه جواب آزمایش را گرفته ام ...نمیدانم فردااین موقع چه سرنوشتی را برایم درنظرگرفته ای  ! تویی که تمام دارایی من هستی ! تویی که درهمه مراحل  زندگی ام کنارم بودی ومرا محبت نمودی و من بی صبرانه مشتاقم که فردا با آغوش باز خواست تو رادر آغوش بگیرم ! الهی ..دروجودم غوغایی ست و تنها تو میدانی که درقلبم چه میگذرد! وقتی بعد قبل ازچرت بعداز ظهر  در آغوش همسرخودم را جا دادم و درحالی که زیرپوش سفید نرمش بهم آرامش میداد از او پرسیدم که عزیزم؟به نظرت من باردارم؟ و او درحالی که صورتم را نوازش میکردگفت :اگربا...
31 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دوباره منم که خوابیده ام توی سبد مادر موسی و رها شده روی نیل. چشم هایم به زلال آسمان است و نمی هراسم از تکان تکان های سبد و بالا و پایین رفتنش روی آب...نمی ترسم از باد و طوفان...نمی ترسم، چون به مهربانی اش اعتماد دارم...نمی ترسم و خوشحال و خوشبختم چون دستهای مهربانش هوای سبد را دارد و مدام برایم لالایی می خواند که: وَ لا تَخَـــــافِي وَلا تَحْــــــزَنِي....
30 خرداد 1393

روزدهم

+یعنی امدی تو دلم؟تودلم چه خبره ؟ +دیروز یکی از خانوم هایی که باهم انتقال جنین داشتیم بهم زنگ زدو گفت که تاامروز حموم نرفته و دچاراسترس شدیدی بود چون لک داشت ..من هم نگرانیشو کم کردم وگفتم که احتمالا لک لانه گزینیه ..میگفت شوهرم میره ساعت ۹ شب بیرون ساعت ۲ نصف شب میاد من تنهام !براش توجیه کردم که این حالت مردا عادیه و خودشو نگران نکنه ..خداکنه بارداربشه ..چون وضع مالیشون خوب نیست و همش همسرش واسه دادن هزینه ۴میلیونی منت میذاره سرش واگه نشه بازباید کلی پول جمع کنن تا دوباره اقدام کنه !! البته برای لکه بینی ش گفتم زنگ بزنه مرکز ازدکتر بپرسه ..خیلی آروم شد !! + دیروز هم مجری یک برنامه بودم که دکتری که برای سخنرانی دعوت شده بود قبل از سخنران...
29 خرداد 1393