[عنوان ندارد]
صبح بلند میشوم وچای برای همسرم بار میگذارم..دوتایی صبحانه میخوریم ..همسر به سرکارش میرود..اشک هایم که درنبود همسر مجالی برای پایین آمدن دارند به سرعت ازچشمانم شیرجه آزاد میزننند روی گونه هایم.. ...چشمانم شروع میکند به سوختن! میروم دوش میگیرم ...میدانی جالبش کجاست ؟؟جالب این جاست که امروز سرکارنمیری که به آرایشگاه بروی و موهایت را کوتاه کنی...شاید سنگینی روز گذشته با تنوعی که برات ممکنه ایجاد کنه کمی ازذهنت کنار بره ... ولی حتی اونجا آرایشگر باز از بچه دار نشدنت میپرسه ...البته واضح و مبرهن است که همه نگران تو هستن و هرگز نمیخوان سختی روز قبل رو به یادت بیارن !!گاهی دلم میخواهد دست همسرم را بگیرم و بزنم از این شهربیرون...برم شهری که هیچ کس ...
نویسنده :
مامانی
13:27

