خدای نازمن

تو آنقدر به ما مهربانی میکنی
که گویی ما هرگز گناه نکردیم...
به نام خدای مهلبونم![]()
امروز اولین آمپولموزدم ...بیچاره همسری آمپولوکشیده بودتوسرنگ ایستاده بود عین جلادا بالاسرم.
.انقد میترسیدم..ازبچگی همیشه عین چی ازآمپول میترسیدم..قراربود ۵ بزنم شد ۶ انقد لوووووووووووس بازی درآوردم .
..همسری که اعصابش خرد شده بود میگفت الان نیم ساعته کشیدم بی فایده میشه زدنشا..منم گفتم نمیخوام .اونبارامپول زدم چی شد...بذارهمینجوری بچه دارشیم..طفلکی همسری ..آمپولوگذاشت رفت.گفت من که بهت میگم بچه نمیخوام.....آخی ...!! راحت شدم ..بعد نشستم فکریدم آخرچی؟؟
خدا جووون میخواد من ترسم بریزه باید همه زجری روواسه اومدن بچم بکشم..برای نفسم ..!به این میفکریدم که اگه بچه دارنشم نکنه فامیلا همسری براش زن بیارن
..فکرهای جنایی میکردم اساسی
...واسه همین درازکشیدم .کلمو فروکردم توبالش وگفتم بیا بزن عزیزم..گفت..نه .توبزن نیستی ...گفتم نه بیا بزن بخدا پانمیشم ..انقد خودموسفت کرده بودم شده بود عین سنگ ..هی میگفت شل کن شل کن..شل نمیشد..بلاخره تموم شد. زدمش!!!!هورا!!!!!!!!مامان شجاع!!!!!!!!!!!!
یادمه آخرین بارتوبچگی ک آمپولیدم توسرنگ خون جمعیده بود..
پرستارگفت براش نمیزنم.....خدافردا وپس فردا وپسین فردا و ..به خیربگذرونه..
+قضیه امروزو به مامان گفتم گفت بیچاره مرده رو خون به جیگرکردی ..بروبیمارستان بزن..
+خداجووووووووون میشه مثل امروزکه کمیکیدی زدمش فردا وروزهای بعد رو بکمکی..نترسموبزارم همسری کارشوبکنه..؟
+فردا روز لیله الرغائبه ..ولی من باید آمپول بزنم ...نمیتونم روزه بگیرم..شانس ندارم که

خدای نازمن
