امید
بی هیچ تعارفی باید بگویم که نمیدانم در نهایت سرنوشتم به کجا خواهد کشید ..هیچ حس خوبی ندارم خدایا..اینجا را ساخته ام برای فرزندم و لی مخاطب من تویی..برای تو می نویسم تا روزی شاید فرزندم آن را بخواند..خدایا نمیدانم چه کنم؟حس میکنم هیچ چیز دیگر به من کمک نخواهد کرد که من به آرزویم برسم..تمام درها را بسته شده میبینم وسعی میکنم قوی باشم ..سعی میکنم غرنزنم ..سعی میکنم راضی به خواسته های تو باشم..تا قطره اشکی میخواهد برچشم هایم بنشیند زود یادتو مانعش میشود و به من میگوید..آرام باش زینب ..شاید ازلیست بالای دوستان قدیمی وبت تو آخرین نفرشده ای که هنوز به آرزوی ات نرسیده ای..ولی این خواست خداست ..نباید ازخدا گله کنی ...نباید ضعیف باشی..باید صبور باشی..بایدبه خدا وند دل بدهی..باید بدانی خداوند قبل ازاینکه خواسته ات برزبانت جاری شود از دلت خبردارد..اومیداند که از او چه میخواهی ..؟باید صبرکنی .. حتی یک نشانه هم برایت نیست که به تو بفهماند نترس !دیرو زود داره و لی سوخت و سوز نه !بالاخره اسم تو هم از لیست خط میخورد..ولی نیست ! من به همه جای آسمان خیره شده ام ..چشمانم ته ستاره ها را درآورده ..ولی هیچ خبری نیست ..انگار در عصریخبندان هستم ..عصریخبندان 4 ..حسابی یخ زده ام..هیچ حرارتی نیست ..تنهاکورسوی امیدی که داشتم درحال خاموش شدن است..

امید 
مامانی